تبليغاتX
كامنت هاي شبانه
كامنت هاي شبانه
Mنوشته هایم تقدیم تو باد
شکنجه

توی خوابم ، تو کابوس شبونه ام

منو میده یکی هر دم شکنجه...

منو هر شب هزار و صد هزار بار

هلاکم می کنه با چوب مرگش !

 

منم هر شب به چوب دار آویزان

منم هر شب بریده سر ز اعدام

 

و فریاد من هر شب آسمانی است

خدا و ای خدا گویم ...کجایی...؟

 

ولی...

ولی دیشب نمیدانم چه بوده است ...

همان خواب و

همان چوب و

همان دار ...

هان اعدام هر گاه ...

 

که من دیگر صدایم در نیامد

( صدای ای خدا گفتن نیامد! )

اگر فریاد من بودش زمینی

نه آگاهی نه مدهوشی نه دینی ...

 

نمی دانم شکنجه گر که بوده است

که فریاد مرا در خود فرو بست ...

که فریادم همین بود . همین هست

بزن دار و بزن چوب و بزن دست !

 

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

تو از عاقل کمی کم تر ، تو از دیوانگی برتر !

صدای خستگی هام به گوشت آشنا نیست ...

صدای خنده ی تو به گوشم آشنا نیست ...

نوای بی نوایی ، صدای بی صدایی به گوشت آشنا نیست ...

قشنگیه حرف تو برای من دوا نیست !

 

تو یک ساقی برا نوشیدن جام ...

تو یک بازی برای خواب شبهام ...

تو یک کابوس در بیداری و خواب ...

بت سنگی برای مردم عام !

 

تو یک شهزاده ی بی یال و کوپال ...

تو یک بی دین درون قرن وسطا...

 

تو یک مزدا برای دین اسلام ...

تو یک شیطان برای عهد و پیمان ...

 

تو یک آغوش گرم و مهربانه

برای خل شدن های شبانه

 

تو یک احساس بی وزنی

 برای این دل سنگی

 

تو یک احساس سوزان

در این سرمای لبها

تو یک خورشید برای شهر شبها

 

تو یک آغوش امنی

برای بی پناهی

تو یک عقل سلیمی

در این دیوانگی ها...!!!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

هر روز بیشتر عزیز میشی.
بابا شیرین٬ عزیزم٬ تو دیگه ما رو نکش
هی تو ما رو نچزون
نبر ما رو به یه دنیای دیگه..
همینکه فاصلمون بیش ِ از یک وجبه
همینکه صدای ما به همدیگه نمیرسه
خیــــلی بسه         خیــــلی بسه

مگه تو دوس نداری بابایی رو      

که میخوای نباشه اون روی زمین
که همیشه موقعی که یادشی
چاشنی ِمردنُ بی صداییشُ
چاشنی ِ شیرین ِ بی باباییش رُ
براش بار میزاری

راستی  راستی باورم شده منم  

که آره دختر من راست میگه:
قیافه ی آدمای مرده ام
حرفامم بوی سبک بالی میدن
ولی نه ‌٬اینُ بدونه گُلَکَم،
این نیمای ما زنده میمونه تـــــا یـــِـروز
(حتی روزی که نفس٬ بالا نمیاد برا اون)
اون روزی که تو باشی کنار  ِ اون
روزی که ٬ دست بزاره روی سرت
روزی که ناز بکنه پوست تنت
روزی که بشنوه که بهش میگی
: بریم اونجا برام آبنبات بــگــــیـر.
                                                  نیما سیام

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 3:12 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

 ۱۳ بدرتون بخیر. سال سگتونم مبارک(سالی که نکوست از بهارش پیداست)

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

for shirin

برای تو عیدی دارم. ۲ تا. بابایی ببخش که دیر شد

خدا کنه که امسال بهتر از سال پیش باشه

به امید دیدار 

------------------------

(۱)

عزیزم خشگل ِ بابا 

 میخونم برات ترانه

میخونم  قشنگترینم 

برات آواز ُ ترانه

شیرینم کوچولوی ِ من 

بابایــــــــی خسته ـ غمین ِ

غمین از دردِ زمونه 

غمین از صدای بادِ .

بابایی، کوچولوی من،

بخواب با ترانه ی من

بخواب ای آغاز جانم

بخواب ای تنین آهنگ

لالالا ،لالا  لالایــی  

لالایــی،  لالا  لالا  لا

..

..عزیزم خوابت نمیره

بدون ِ آغوش ِ گرمم

این ُ بابایی می دونه

ولی افسوس خیلی سردم

شــیــریــنـم، بدون که عشقم

بی تو هیچ رنگی نداره

رنگ احساس و محبّت

رنگ آبی ترانه

...

کاشکی تو بودی کنارش

بابایی خیلی می خوادت

 

خدایـیش، عزیز ِ جونم

بابایی مستِ خرابِ

مست اون حس قشنگت

خرابِ شیشه بِ دستت

 

شیرینم، دیوونه ی من

نمیری  از یاد بابا

هر جا که،  باشی عزیزم   همیشه هستم کنارت. همیشه هستم بیادت.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۲)

من یه دختری دارم   یه هلوی کوچولو  رو درخت زندگی

یه جیگر برای سینه ی تنگُ گِلیم

یه دختر شـیـریــن زبون که دلش برای بابا می تپه

یه دختر بی  همزبون

میدونی؟!!

می دونی چرا می گم بی همزبـون؟!

برا اینکه ، دخترم، شـیـریــن زبون،

دور ِ از من که باشم بــابـــای اون

نمیدونم میدونه !!

که باید خودشُ برای کی لوس بکنه

برا کی ناز بکنه، قهر بکنه

برا کی دمپاییاشُ آب بده!!

شیرینم، نمیدونم..  کی برات عروسک میخره

ولی میدونم که این بابایی ِ که میتونه

 بده به تــو، عزیزمـــــ

یه بغل حس قشنگ

یه سبد گل اقاقی ِ بنفش

یه دونه بوسه ی داغ

یه هوا سینه ی تنگ.

                                   نیما سیام

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

من می خوام تو نمی خوای !

تو می خوای نشون بدی که من رو اصلا" نمی خوای !

تو می خوای به من بگی که دیگه پیشم نمی یای !

تو می خوای بفهمونی به من که دوسم نداری !

تو می خوای که من به تو حتی یه زنگم نزنم !

 

تو می خوای بهت نگاه عاشقونه نکنم !

تو می خوای که من تو رو دیگه واسه خودم نخوام !

 

مگه تو فکر میکنی که نیما مجنون تو یا دیوونته ؟!

نه خانوم!

تو اشتباه فکر میکنی!

این پسر

یه پسر کوچولوس

که تو با اون چشای ناز نازکت

که تو با خنده های دلبرکت

مخشو روی هوا

زدی با تیر بلای عاشقی !

 

بچه وقتی عاشق چیزی می شه...

اگه اخمش بکنن

یا که تردش بکنن

یا مث بزرگترا بهش بگن :

برو بچه دیگه این مال تو نیست!

بازم از رو نمیره !

بازم اونو دوس داره !

پی عشقش میره تا یه بار دیگه

تنگ سینه اش بگیرش !

میره تا یه بار دیگه

غرق بوسه اش بکنه !

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

تولد عزیز ترینم

سیزده دی ماه امروز

 روز میلات امروز

روز احساس محبت

 پیش دست گرم مادر

روز میلاد تو امروز

روز دیدنی دوبارست

روز بالیدن دنیا

به تنی قشنگ و زیباست

روز سینه چاکی ما

واسه این چشای گیراست

روز احساس رسیدن

به همه عشق های دنیاست

روز میلاد تو امروز

 روز میلاد ستارست

روز میلاد شکوفه

روز رنگ آبی عشق

روز گرمای وجودت

 روز اکرام خداوند

روز اکرام خدایی

 که تو رو به زندگی داد

خدایی که از همون روز

 عشق و احساس و به ما داد

روز زندگی بابا

 روز عاشقی مامان

روز عشق و عاشقیشون

روز میلاد تو بوده.

 

از روزی که اومدی تو

 زندگی همش قشنگ

یه کتاب رنگارنگ

سرنوشت آدما رو

تو عوض کردی با چشمات

یکی شد شاعر احساس

 یکی شد عاشق چشمات

یکی احساس تو رو دید

یکی چشمای تو رو خواست

یکی شد عاشق حرفات

یکی شد عاشق یک خال

یکی هم فقط تو رو دید

 یکی هم فقط تو رو خواست

همشون شدن خرابت

 همشون شدن دیونت

..

یکی بعد از این همه سال

که تو اومدی تو دنیا

شد خراب یک عزیزی

 سینه چاک سینه ریزی

اسم اون مریم ناز

 اسم تو اسم خدااِ

واسه تو زندگی رو ساخت

زمین و آسمون تاخت

تا بیاد کنار اسمت بشینه به تو بگه :روز میلاد تنت رو، به تو ای مریم نازم ، به تو ای همه نیازم، به تو ای همیشه پاکم

مبارک ،مبارک، مبارک..

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

این پست برای کسی که می خواندش

شب یلدای شما

شب عشق ِ

یه شب پراز صفاست،

شب دوست داشتناتون

شب بوسیدناتون.

شب سرمای هوا

شب گرمای دلا

 

نفسای گرم ما،  

سینه ی سرد شما

شب یلدای شما   بوسه بر تن شماست

دلای سنگ شما   تن شیشه ای ماست.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خدا جون تو هم مثل بقیه شب یلدایی برا خودت داری

می دونم حتی تو هم دیگه من رو دوس نداری

اگه دوس داری!! بگو

اگه دوس داری، بگو این همه شبای یلدا چیچیه؟!!!!

این شبایی که بلند ِ !!!

این شبایی که خیلی سرد ِ!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــ

 

می خوام امشب برا من دعا کنید

(بخدا خیس ِ چشام)

می خوام امشب از خدااا یه چیزی بخواید برام:

:::::

خدا جون اگه نیما بنده ی تو نیست(که هست)

ولی تو خدای اونی، بخدااا

دلشُ پاک کن، قلبشُ صاف کن

بش ب ِ د ِ اون چیزی که دوس داره

 

سر ریزش کن تو اونُ پر از نیاز

پر ِ اطلسی ُ یاس

پر از مریم ِ ناز

        مریم ناز

        مریم ِ ناز.   

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

من و...

 

آخ یه دل عروسکی چه حالی میده به من

من و سراب قصه هاش می کشونه من و به من

من و صدای خنده هاش من و گریه برای اون نبات

..

من و صدای تق تق دمپایی های بابایی

من و گرمای بوسه های مامانی

کجایین، آی بابایی ومامانی

کوچولوتون عاشق شده

(یا شده بود..)

سرش رو گذاشته رو بالش

جای آب از دهنش

گریه از چشمونش میاد

..

می دونین عاشق کی!!!!

 

 

عاشق شهزاده،پری

عاشق اون چادر زری

...

..

.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

همین و بس

تو می دونی خواب چیه!

تو می دونی توهم چیچیه!

تو میدونی چی حقیقت نداره!!

تو می دونی دزد کیه!!!

 

راهزن چیه؟

بدی کیه، هوس کجاس؟

نفرت و زشتی چیه!!  

عاقل کم وزن کدومه!

قصه چیه؟؟

 

[نمی دونی. بخدا.]

 

منم نمی دونم اینا کین! کجان!یا چیچین!!!

 

ولی می دونم که این چیزااا

تو آینه ی ما نبودن

تو سینه ی ما نبودن.

 

تو قلب ما هرچی که بود

هر چی که هست..

یه دل عروسکی، یه دل کوچولوی نازنازکی

یه قلب صاف، یه حرف پاک

یه عشق راست...

همین که هست.

همین که هست.

همین که هست

..

.

.

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

من ندانسته غزل می گفتم. تو به من خندیدی. من به چشمانت. تو به دیوانگییم!!

من اینجا نشستم 

تو اونجا نشستی

 

من اینجا، کنار بخاری

تو اونجا، گرمای خودت رو داری

 

من اینجا، آتیش گرفتم

تو اونجا، از سرما سوختی

 

تو شدی، سر ریز عادت

من شدم، یه ظرف خالی

 

من دیدم، یه مشت تفاهم

تو دیدی، همش تفاوت

 

من میگم: ببین دوتامون ازهم چه دوریم!!

تو میگی: چقدر قشنگ مثل دوری و دوستی!!

 

من میگم: دارم میرسم

تو میگی: رسیدن دیره

 

من میگم: کاشکی تو باشی

تو میگی: کاشکی محال

 

من میگم: عشق منی تو

تو میگی:  آویزونی تو

 

 

من میگم: اشکم رو گونس

می خندی میگی: ..    دیوونس

 دوست دارم.

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

"اینجا در مورد گرد همایی نظر بدین"

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

در خزان و برگ ریزان فصل ما را خزان تر کرده ای ای یار مست

من برای دیدن تو نه ستاره ای شمردم، نه خواب از خود گرفتم.

ولی حالا که میگی برو!!!! نَ خواب دارم، نه حال ستاره شمردن

ای کاش ستاره ها را می شمردم تا به تو می رسیدم ، ای ستاره ی شبهای بارانی دلم

______________________

می رسم به تو دوباره.

نه توی خوا ب. نَ تو خیال

توی این زمونه ی دروغکی

توی این روزای تلخ سپری..

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

ما را از غم هجران تو صبوری باید

یار من بر در میخانه بود روز و شب 

من اندرآن میخانه بودم شب و روز

صدایی آمد از برون براندرون میکده

که ای که تو مستی و خراب ای که تو دیوانه ی شرب  شراب

یک دمی بر خیزو پیش ما بیا.

..

من که جایم بر در میخانه نیست

از برای تو آمدم ای هست نیست

.

.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

من دوسش ندارم ولی تو دوسش داشته باش
من از افسون باد می ترسم

من از شیشه و حباب می ترسم

من از صدای خش خش برگ خزان بزیر پای ماه می ترسم

من آن ترسوی ترسایی که از شمع و دعا میترسد را دوست دارم. نقابی زده خوش رنگ نگارش هست زیبا.

من از افسون چشمانت.

من از حلقه. من از دست .

من از لب های بی مقدار که دنبال هوس گردند.

من از شاشیدنم بروی تصویر دو شهزاده

من از شهوت .من از شربت .من از دود . من از عصیان

...

من از شبها نترسیدم

ولی دیدم بچشم خویش. در آن شبها در آن بلوا که می بردند که می خوردند که می مردند

برای یکدگر مردم.

..

چرا تزویر چرا تشویش چرا... من! چرا ترس شبانه!!

چرا ...های ما بیدار  بدنبال چراغی سبز و زیباست؟!!

چرا ما بس نمیداریم چرا ما شب نمی خوابیم؟!!!!!!!!!!!!!!! 

.

.

.

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

یک خاطره،یک دلتنگی،...

کاشکی دل من عادت بچه ها رو داشت

کاشکی لب من لبات اینقدر دوس نداشت

کاش میشد بچه باشم جای تو این دل صاب مرده ی من یه لب از لبای آبنبات می خواست

یادمه بچه بودم عروسکم  دوسم می داشت.

جواب بوسهام با یه لبخند می داد،

همیشه به من میگفت : بزرگ نشو، بزرگترا همه بدن

همشون راس راسکی به همدیگه دروغ می گن...

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

چرا؟؟؟
 تو خودت مي دوني اشکهايم نشانه چيست

پس در اين دل شکسته به دنبال چي هستي که هر لحظه غمي را بر آن ارزاني مي کني

 تو خودت ميدوني دنياي من با تو معني پيدا مي کنه پس چرا ...
 تو خودت از سر درون خبر داري و مي دوني که من دل سپردتم  پس چرا!!!

 اي يگانه محبوب دل غمگينم !
چه روزهايي براي تو گريستم و تو چشم بر اشکهايم بستي .


2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

مریم با توام گوش بده مریم:
منو ببخـــــش...

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

از مریم برای مریم


اگه تورو دوست دارم خيلی زياد ، منو ببخش...

اگه تويی اون که فقط دلم ميخواد، منو ببخش

منو ببخش...اگه شبا ستارهارو ميشمرم...

منو ببخش اگه بهت خيلی ميگم دوست دارم...

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل ميچينم...

منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب ميبينم...

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خيلی کمم

تو يه فرشته ای و من فقط يه آدمم

منو ببخش اگه برات ميميرم و زنده ميشم

اگه با ديوونگی ام پيشه تو شرمنده ميشم

منو ببخش اگه همش ميسپارمت دسته خدا

اگه پيشه غريبها بجای تو ميگم شما...

منو ببخش من نميخوام تو رو به ماه نشون بدم

نشونيتو نه به شب و نه دسته آسمون بدم

منو ببخش اگه ميخوام تورو فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ، ولی زيادی عاشقت شدم...

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

چند لحظه تا’مل کن
با تو ام ای همه خوبی..

من و ببخش اگه خیلی دوست دارم.

من و ببخش اگه جز عشق چیزی برا گفتن ندارم.

من و ببخش اگه از خدا میخوام تو رو (این نفس رو )از من نگیره.

اگه بخشیدی من ُ ! ازت می خوام . منُ از یاد نبر . من و بر باد نده.

2 نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

دلم گرفته ای خدا نظار تنها بمونم

نگو بی خبری

 نگو نمی دونی حالا کِ نیستی

    گریه شده کار این دل عاشق شب ُ روز .

2 نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

چند لحظه با نا امیدی (فقط چند لحظه)

من به تو نمی رسم ای همه ی خوبی من

تو نه دور میشی نه نزدیک به پای چوبی من

به پای چوبی من تبر زده نگاه تو

من نمی تونم برم اما تو هی میگی برو...

 

تواُ فاصله با هم یکی شدین

من ُ پاهام به رسیدن نا امید

کاش میشد می رسیدم تا بدونم

تو ا ُ  فاصله به هم چیا میگین!!!!

 

2 نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

تو کجایی

اینجا تو اتاقم تاریک ُ سردِ

تو کجایی تا بیای روی منُ بپوشونی به نگاههای قشنگت.

2 نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

قول

مردونه بهت قول می دم، دیگه نشم دیوونه

باشم برات : عاشق ترین عاشق این زمونه.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

برو گم شو ,ای گناه

برو گمشو دیگه نیا سراغم .بمون تو حسرت یه نگاهم. برو، دیگه نمخوام حتی اِسمت باشه نزدیک راهم.

اگه من دوسِت داشتم،برا این بود که من خدا رو نداشتم

راه تو راه جدایی بود، نَ وصال،راه تو عشق ُ برام می کرد محال.

 

همین روزاست که اسمم ُ عوض کنم،گناهامُ با خوبیام فلک کنم

 

 

اونی که من ُعوض کرد یه عاشق خدایی بود

نَ مثل تو هر لحظه ای هوای بی هوایی بود

هوای تو هوس بود ولی اون برام نفس بود

 

همین روزاست که من میرم گداییش گدایی اون روزای طلایی.
2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

(2)یکی می خوام مثل خودت روی زمین .که عاشقم باشه و مهربون.

آخدا تو می دونی من چی میگم.

آخدا تو می دونی من چی میخوام.

 

یکی که ببینمت توی نگاش.

یکی که بشنومت توی صداش.

 

تازشم .

  اسمش باشه مریم ناز

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

(1)دعا

خدا جون. من همون گناه کاریم که اومدم در زدم. و دیدم در بازه و تو نشستی توی ایون. اومدم بغلت کنم ولی بغلم کردی و  گفتی اینجا بمون. ولی من رفتم و گفتی .برمیگردی باز.حیرون.

 

اومدم . اومدم  که باز برم اومدم فقط بگم :

کمکش کن، کمکم کن، نزار تنها بمونیم.

 

یکی رو برام نگهدار توی این زمین خاکی

می دونم که خیلی پر رو م .ولی تو ...

 

عاشق ترینی.

 

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

آسمان آبی است.رنگی بی ریا،رنگی بی ادعا و زیبا.

نمی دانم، چرا دوستت دارم

شاید،

برای این است که تو را آسمانی می پندارم

نبرای اینکه زیبایی مثل آسمان.

نه برای اینکه بی ریایی مثل آن.

برای اینکه بزرگی و جاودانه

برای اینکه مرا هم می پذیری مثل خورشید،

 

می دانم که خورشیدم،داغم.

می دانم خورشیدم، می سوزانم.

 

ولی تو

مرا سرد (رام) می کنی،

با نوایی دوست داشتنی.

 

ولی تو

مرا می پذیری.

 

ولی تو

مرا درک می کنی.

 

ولی تو

...

 

چگونه می توانم جوابت را دهم؟

و عرق شرم را بر پیشانیم خشک کنم

ای آسمان ِ من.

شاید

شاید...

 

بگذار جبران کنم.

و محبتت را با بوسه ای پاسخ دهم.

 

بگذار انسان ها بدانند که می شود

بیهوده نبوسید.

می شود خورشید بود و

آسمان را بوسید.

                                                          برای تو ای    آس اِم آن

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

دلتنگتم
گفتی تو دل تنگی نکن .

آخ مگه میشه نازنین!؟؟؟؟

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

I LOVE mer...goli
سهم تو تمامی من ،   همه ی دار ُندارم

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

خدا جون، کمکم کن بهش برسم!.

 سجاده ام کجاست؟

  میخواهم از همیشه این اضطراب برخیزم.

  این دل گرفتگی مداوم شاید،

  تاثیرسایه من است

  که این سان گستاخ و سنگ وار

  بین خدا و دلم ایستاده ام

  سجاده ام کجاست؟

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط نیما  |